![]() |
![]() |
|
| از هر در یک سخن!!!!!!!!!!!! |
|
حکایت:
كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی میفته تو ی یك چاه بدون آب . كشاورز هر چه سعی كرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینكه حیوون بیچاره زیاد زجر نكشه، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاك پر كنن تا همینکه از خطر افتادن بچه ها در آن جلوگیری کنن و هم اینکه الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نكشه . مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاكهای روی بدنش رو می تكوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاك زیر پاش بالا می آمد سعی میكرد بره روی خاك ها . روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون اوم. مشكلات زندگی مثل تلی از خاك بر سر ما میریزند و ما دو انتخاب داریم: اول اینكه اجازه بدیم مشكلات، ما رو زنده به گور كنن دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود بیائید راه دوم را برگزینیم . ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام تیر 1386ساعت 13:20 توسط mahshid |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 |
|
RSS
|